مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت که به چوپان پیری برخورد.
غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند.
صحبت به وجود خدا رسید،
مرد گفت :
اگر به خدا اعتقاد داشته باشم، باید قبول کنم که آزاد و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم
زیرا می گویند که او قادر مطلق است و همه چیز در دست اوست
حال، گذشته و آینده را می داند
ناگهان چوپان شروع به آواز خواندن نمود
پژواک آوازش دره را آکند
سپس آوازش را قطع و شروع به ناسزا دادن به همه چیز و همه کس کرد.
صدای فریادهای چوپان در کوهها می پیچید
و به سوی آنان بازمی گشت
چوپان رو به مرد کرد و گفت:
زندگی مانند این دره است
آن کوهها، آگاهی پروردگارند
و آوای انسان، سرنوشت او
آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم
اما هر کاری که می کنیم
به درگاه او می رسد
و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.
خداوند پژواک کردار ماست
پائولوکوئلیو
یک بیت شعر از مثنوی مولوی را که در تیتر می بینید، کل داستان بالا را در بر گرفته است
